آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۵ اسفند ۱۴۰۴

      Put On

      pʊtˈ ɑːn pʊt ɒn

      گذشته‌ی ساده:

      put on

      شکل سوم:

      put on

      سوم‌شخص مفرد:

      puts on

      وجه وصفی حال:

      putting on

      معنی put on | جمله با put on

      phrasal verb A2

      پوشیدن، تن کردن، زدن (لباس، آرایش و...)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده

      He put on his gloves and started working in the cold.

      دستکش‌هایش را پوشید و شروع به کار در هوای سرد کرد.

      Don’t forget to put on sunscreen before going to the beach.

      فراموش نکن قبل‌از رفتن به ساحل، کرم ضد آفتاب بزنی.

      phrasal verb

      روشن کردن، به کار انداختن، پخش کردن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      خرید اشتراک فست دیکشنری

      Please put the fan on, it’s getting hot in here.

      لطفاً پنکه را روشن کن، اینجا گرم شده است.

      He put the radio on to listen to the news.

      او رادیو را روشن کرد تا اخبار را گوش دهد.

      phrasal verb

      وانمود کردن، تظاهر کردن، ادا در آوردن، به‌خود گرفتن (حالت یا رفتار)

      He puts on airs whenever he talks about his wealth.

      وقتی درباره‌ی ثروتش حرف می‌زند، همیشه خود را با وقار نشان می‌دهد.

      She put on a brave face even though she was very nervous.

      حتی با اینکه خیلی عصبی بود، چهره‌ی شجاعانه‌ای به خود گرفت.

      phrasal verb

      انگلیسی بریتانیایی برگزار کردن، تدارک دیدن، فراهم کردن، ارائه دادن

      The city put on extra trains during the holiday season.

      درطول فصل تعطیلات، شهر قطارهای اضافی فراهم کرد.

      The school put on a play for the parents last week.

      هفته‌ی گذشته، مدرسه نمایشی را برای والدین برگزار کرد.

      phrasal verb B1

      زیست‌شناسی وزن اضافه کردن، چاق شدن، سنگین‌تر شدن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی زیست‌شناسی

      مشاهده

      I need to put on a few kilos to reach a healthy weight.

      باید چند کیلو وزن اضافه کنم تا به وزن سالم برسم.

      She’s worried she might put on during the holidays.

      او نگران است که در تعطیلات چاق شود.

      phrasal verb informal

      انگلیسی آمریکایی سر کار گذاشتن، شوخی کردن، گول زدن، دست انداختن، فریب دادن

      در انگلیسی بریتانیایی از have on استفاده می‌شود.

      Don’t take him seriously, he’s always putting people on.

      او را جدی نگیر؛ همیشه مردم را دست می‌اندازد.

      He claimed he won the lottery, but I knew he was just putting me on.

      ادعا کرد که برنده‌ی لاتاری شده، اما من می‌دانستم فقط می‌خواهد من را سر کار بگذارد.

      phrasal verb

      پزشکی دارو دادن، تجویز کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی پزشکی

      مشاهده

      After the check-up, they put me on vitamin supplements.

      بعداز معاینه، برایم مکمل‌های ویتامینی تجویز کردند.

      The nutritionist put her on a low-sugar diet.

      متخصص تغذیه، برایش رژیم کم‌شکر تجویز کرد.

      collocation

      گذاشتن، قرار دادن (روی)

      She carefully put the vase on the table so it wouldn’t fall.

      به‌دقت گلدان را روی میز گذاشت تا نیفتد.

      Please put the books on the shelf.

      لطفاً کتاب‌ها را روی قفسه بگذارید.

      collocation

      اقتصاد اضافه کردن، افزایش دادن، بالا بردن (قیمت)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی اقتصاد

      مشاهده

      The company put 10% on the price of all products this year.

      شرکت، امسال ۱۰٪ به قیمت تمام محصولات اضافه کرد.

      The restaurant put a service charge on the bill.

      رستوران، هزینه‌ی سرویس را روی صورت‌حساب گذاشت.

      collocation

      اقتصاد با کارت اعتباری پرداخت کردن، روی کارت گذاشتن، خرید را با کارت انجام دادن

      They decided to put the holiday flights on a credit card.

      آن‌ها تصمیم گرفتند بلیط‌های تعطیلات را با کارت اعتباری پرداخت کنند.

      Don’t put everything on your card; try to pay some in cash.

      همه‌چیز را روی کارتت نگذار؛ سعی کن مقداری نقدی پرداخت کنی.

      collocation

      شرط بستن، پول گذاشتن

      They put a large sum on the outcome of the game.

      آن‌ها مقدار زیادی پول روی نتیجه‌ی بازی شرط بستند.

      He likes to put money on football matches every weekend.

      دوست دارد هر آخرهفته روی مسابقات فوتبال شرط ببندد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد put on

      1. verb pretend
        Synonyms:
        fake act sham feign simulate assume affect deceive bluff trick pose masquerade counterfeit put on an act make believe playact put on a front take on don strike pull confound confuse
        Antonyms:
        be truthful
      1. verb stage a performance
        Synonyms:
        show do present produce mount
      1. verb *To deceive
        Synonyms:
        trick confuse turn in mount confound
      1. verb increase (one's body weight)
        Synonyms:
        wear gain get into don assume
      1. verb apply to a surface
        Synonyms:
        apply
        Antonyms:
        reduce

      Phrasal verbs

      put on to

      کسی را از چیزی مطلع کردن، آگاه کردن

      Collocations

      put on the market

      برای فروش عرضه کردن

      gain (or put on) weight

      وزن زیاد کردن، چاق شدن

      put on a production

      نمایش اجرا کردن

      put on standby

      در حالت آماده باش قرار دادن

      put on trial

      محاکمه کردن، به دادگاه کشاندن

      Collocations بیشتر

      put on a display

      نمایش دادن/به نمایش گذاشتن

      Idioms

      put on the feed bag

      (عامیانه) خوراک خوردن

      put on (or show) a bold front

      با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن، خلاف احساس خود وانمود کردن، خم به ابرو نیاوردن

      put on the dog

      (امریکا - عامیانه) تظاهر به ثروت و مقام و اشرافیت و غیره کردن، پز دادن

      put on the glove

      (عامیانه) مشت‌بازی کردن، بکس‌بازی کردن

      put on ice

      در تعلیق نگه‌داشتن، اندروا کردن، آگیشیدن، به بعد موکول کردن

      Idioms بیشتر

      put on the map

      (شهر یا محلی را) مشهور کردن، شناساندن

      put on the pan

      (امریکا) سخت نکوهش کردن، سخت انتقاد کردن

      put on one's thinking cap

      درباره‌ی چیزی دقیقاً اندیشیدن، کلاه خود را قاضی کردن

      سوال‌های رایج put on

      گذشته‌ی ساده put on چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده put on در زبان انگلیسی put on است.

      شکل سوم put on چی میشه؟

      شکل سوم put on در زبان انگلیسی put on است.

      وجه وصفی حال put on چی میشه؟

      وجه وصفی حال put on در زبان انگلیسی putting on است.

      سوم‌شخص مفرد put on چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد put on در زبان انگلیسی puts on است.

      ارجاع به لغت put on

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «put on» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/put on

      لغات نزدیک put on

      • - put off
      • - put off (making) a decision
      • - put on
      • - put on (or show) a bold front
      • - put on a display
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      case in point casita catch up on something change your mind chemical circumnavigate prance calm shopping basket magnitude bushed plausibility satisfactorily scalpel pentagon جنده حشرات خاور رابطه‌ی جنسی یک‌شبه سستی سیار شرمگاه لثه او عالم آسیب‌شناسی آغازین اسب‌سوار استعفا امتحان کننده
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.